|
نان و قصه شهریار عباسی
| ||
|
همان روز اولي كه رفتم دانشكده از مهديه خوشم آمد. خيلي تميز و مرتب بود. صورت تپلاش از تميزي برق ميزد. مانتوي نو قشنگي تنش بود و كفشهايش را حسابي واكس زده بود. اما از همهي اينها بيشتر، خط اتوي مقنعهاش نظرم را گرفت كه حالت قشنگي به سر و صورتش ميداد. از اول تا آخر كلاس حواسش به حرفهاي استاد بود و جزوه مينوشت. تند تند مينوشت، اما جوري خوشخط بود كه انگار داشت خطاطي ميكرد. من هم جاي گوش دادن به حرفهاي استاد، درس را از روي نوشتههاي او فهميدم. كلاس كه تمام شد لبخندي بهش زدم و گفتم: خسته نباشي. هر چي استاد گفت نوشتي. چقدر هم خوشخطي! او هم لبخند زد و گفت: شما هم خسته نباشي. و بدون حرف ديگري سرش را انداخت پايين و رفت. دلم ميخواست دنبالش بروم و سر صحبت را باز كنم، اما تا به خودم آمدم از دانشكده بيرون رفته بود. من علاقهاي به رشتهي مديريت نداشتم. دلم ميخواست بروم ادبيات بخوانم. اما موقع انتخاب رشته بابا بالاي سرم ايستاد و گفت: بچه نشو! يه رشتهاي انتخاب كن كه نان توش باشه. بازار كار داشته باشه. ادبيات كه بازار كار نداره. حسابداري بزن يا علوم اقتصادي. از علوم اقتصادي خوشم نميآمد. هر چند حتي نميدانستم چه درسهايي بايد بخوانم. از اسم اقتصاد حالم به هم ميخورد. هميشه توي خانهي ما حرف اقتصاد بود و تورم و گراني و از اينجور چيزها. هر مهماني داشتيم با بابا راجع به اقتصاد حرف ميزد. من از حرفهايشان كلافه ميشدم. از حسابداري كه متنفر بودم. راستش حوصله ندارم حساب كيف پول خودم را نگه دارم، چه برسد به اين كه حسابدار بشوم. بالاخره مجبور شدم براي اينكه بابا هم راضي بشود، بهجاي ادبيات، رشته مديريت را انتخاب كنم. به نظرم رسيد از حسابداري و علوم اقتصادي لطيفتر است. نتايج كنكور كه اعلام شد، نرفتم روزنامه بخرم. اما بابا اول صبح رفت و روزنامه را خريد. همه از قبول شدن من خوشحال بودند جز خودم. مامان كه به همهي فاميلها و دوستانش تلفن زد و قبول شدن من را مثل يك خبرگزاري حرفهاي اعلام كرد. بابا هم كه توي پوست خودش نمي گنجيد. هر كس را از قلم مامان افتاده بود، يادآوري ميكرد و شماره تلفناش را براي مامان پيدا ميكرد. يك مهماني براي قبولي من گرفتند كه از جشن تولد برادر كوچكم هم شلوغتر بود. تنها چيزي هم كه از اين قبول شدن به من چسبيد آن جشن مهماني بود. آنجا بود كه دلم براي مامان و بابا سوخت. بيچارهها حق داشتند. از چهار تا بچهاي كه داشتند فقط من دانشگاه قبول شده بودم. آن سه تا حتي ديپلم هم نگرفته بودند و هر سه ديپلم ردي بودند. روز اول، دانشكده با ديدن مهديه برايم جذاب شد. وقتي رسيدم خانه مامان بابا چشمشان به دهنم بود و با هم پرسيدند: چي شد؟ دانشگاه خوب بود؟ گفتم: آره خيلي! و سعي كردم هر طور شده به پرسشهاي جور واجورشان جواب بدهم. آنقدر پرسيدند كه انگار من ده سال دانشگاه رفتهام. روز دوم نتوانستم كنار مهديه بنشينم. دو نفر اين طرف و آن طرفش نشسته بودند و من مجبور شدم بروم روي صندلي پشت سرش بنشينم. از آنجا هم ميتوانستم جزوه نوشتناش را تماشا كنم. همانطور خوشخط و كامل مينوشت. كلاس كه تمام شد و نفر بغل دستياش بلند شد. رفتم كنارش نشستم و سلام كردم. سرش را بلند كرد و گفت: سلام دلم ميخواست حرفي بزنم اما او خيلي زود وسايلش را جمع كرد و از كلاس بيرون رفت. كلاس بعدي رفتم و نشستم كنارش. نگاهي به من انداخت و فهميد كه مخصوصاً كنارش نشستهام. از آن روز به بعد هر روز كنارش مينشستم و او هم ناراضي نبود. جوري با دقت نوشتههايش را ميخواندم كه همهي درسها را بيآنكه به حرفهاي استاد گوش كنم ياد گرفته بودم. سه هفته كه گذشت به خودم جرئت دادم و موقع بيرون رفتن پرسيدم: خانهتان كجاست؟ گفت: نياوران گفتم : با چي ميري خانه؟ سويچ از جيب مانتوش درآورد و گفت: ماشين دارم. تو كجا ميخواهي بري برسانمت؟ از پيشنهادش ذوق كردم، اما من بايد ميرفتم خيابان آزادي. گفتم: مسيرم به تو نميخوره. گفت: تا سر ولنجك ميرسانمت. از جلوي دانشگاه راحتتر ميتوانستم سوار اتوبوس بشوم و سر ولنجك سخت اتوبوس خالي پيدا ميشد. اما همين كه ميتوانستم چند دقيقه با او باشم عالي بود. گفتم: باشه ميآم. تا نشست كمربند ايمنياش را بست و به من هم اشاره كرد كه كمربندم را ببندم. دلم ميخواست تا نياوران همراهش بروم. خيلي چشمم را گرفته بود، اما مجبور بودم سر ولنجك پياده بشوم. من و مهديه از آن روز با هم دوست شديم. توي همهي كلاسها او جزوه مينوشت و من فقط به دستهاي او نگاه ميكردم و درسها را از روي نوشتههاي او ميخواندم. از اين كه رشتهي مديريت را انتخاب كرده بودم و همين باعث شده بود مهديه را ببينم خيلي راضي بودم. بابا و مامان از من هم راضيتر بودند. چون فكر ميكردند با بيميلي من به رشتهام، ممكن است همهي آرزوهايشان به باد برود و من درس نخوانده از دانشگاه اخراج بشوم. اما من هر روز قبل از همهي بچهها ميرفتم دانشكده و آنها هم هر چه پرسش داشتند، باحوصله جواب ميدادم. حتي بعضي وقتها هم كه آنها حرفي نداشتند من خودم در مورد دانشكده حرف ميزدم و بيشتر از همه راجع به مهديه. مهديه هم دختر منظم و درسخواني بود هم خيلي مهربان و صميمي بود. پدرش شركت صادرات خشكبار داشت و پولش از پارو بالا ميرفت. اما مهديه خودش را نميگرفت. دلم ميخواست دعوتش كنم بيايد خانهي ما. ولي خجالت ميكشيدم. ميدانستم كه به اين چيزها فكر نميكند، اما برايم سخت بود كه يك بچهي نياوران را ببرم توي خيابان شلوغ جيحون. هر روز آخر كلاسها مرا ميرساند سر ولنجك. از اول سوار شدن دستش را توي دستم ميگرفتم تا موقعي كه پياده ميشدم. دست سفيدش را دو دستي نوازش ميكردم و او هيچي نميگفت. اما ميفهميدم خوشش ميآيد. دلم نميخواست با كس ديگري دوست بشود. اين تنها چيزي بود كه او را ناراحت ميكرد. يك بار كه دير رسيدم سر كلاس، ديدم با يكي از بچهها گرم گرفته است. اخم كردم و روي صندلي نشستم. به طرفم برگشت و سلام كرد. سرد جوابش را دادم. تا آخر كلاس هم چيز زيادي به هم نگفتيم. البته هميشه اين من بودم كه حرف ميزدم. غروب كه سوار ماشيناش شدم گفت: چيه؟ امروز خيلي سر سنگيني! بدون مقدمه گفتم: دوست ندارم با كسي گرم بگيري. اخمش را توي هم كشيد و گفت: يعني چي؟ منظورت چيه؟ گفتم: همين كه گفتم. دلم نميخواهد با كسي گرم بگيري. چيزي نگفت و فقط با تعجب نگاهم كرد و تا سر ولنجك ديگر هيچكدام چيزي نگفتيم. شب كه رسيدم خانه، همه فهميدند يك چيزي شده است. آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم. نه براي اين كه مهديه با آن همكلاسيمان گرم گرفته بود. براي اين ناراحت بودم كه باعث شده بودم اخم كند. خدا خدا ميكردم هر چه زودتر صبح بشود و بروم از دلش دربياورم. با يك لبخند و يك قلقلك، خيلي زود از دلش درآمد. اما گفت: ازت خواهش ميكنم اينجوري نباش. تو بهترين دوست مني، اما دليل نميشه با كس ديگري دوست نباشم. تا آمدم چيزي بگويم، گفت: ميخوام دعوت كنم بيايي خانهي ما. اين جمعه جشن تولدمه. درجا هم خوشحال شدم هم نگران. نميدانستم بايد با چه سر و وضعي توي جشن تولدش بروم. از طرفي هم خيلي دلم ميخواست به جشن تولدش بروم. فشار زيادي به مامان آوردم. مجبورش كردم هم برايم لباس بخرد و هم يك انگشتر خوشگل گران قيمت براي هديه دادن به مهديه. روز جمعه با تاكسي تلفني رفتم نياوران. خانهشان همانطوري بود كه حدس ميزدم. يك خانهي ويلايي بزرگ توي يك خيابان خلوت و زيبا. جشن تولد خيلي مجلل وشلوغ بود. همه با ماشينهاي مدل بالا ميآمدند و لباسهاي آنچناني پوشيده بودند. فضا جوري بود كه من از آن لباس گراني كه خريده بودم، خجالت كشيدم. مهديه خوشگلتر از هميشه بود. تا ديدمش همهچيز يادم رفت. به جاي مانتو و مقنعه يك پيراهن بلند تا روي زانوهايش پوشيده بود. موهاي بلندش را هم روي شانههايش ريخته بود. از خوشگلي هيچي كم نداشت. مرا كه ديد به طرفم آمد. قدش از من كوتاهتر بود اما كفشهاي مجلسي پاشنه بلندي پوشيده بود كه قدش را از من بلندتر كرده بود. با هم دست داديم و صورت هم را بوسيديم. گفتم: تولدت مبارك عزيزم. لبخندش از هميشه قشنگتر بود. گفت: مرسي عزيزم. خوش اومدي. و دستم را گرفت و به همهي مهمانها معرفي كرد. همه خوش لباس بودند، ولي مهديه از همه خوشلباستر و خوشگلتر بود. هر مهماني ميآمد مهديه براي خوشآمد جلويش ميرفت و مرا هم به او معرفي مي كرد. من تنها كسي بودم كه با همه بيگانه بودم. توي پوست خودم نميگنجيدم كه كنارش ايستادهام. گفتم: بلا خيلي خوشگل شدي، جيگر شدي! بلند خنديد. اين اولين باري بود كه خندهي بلندش را ميديدم. دلم ميخواست بغلش كنم و لبهاي خوشگل و قرمزش را حسابي ببوسم. نيم ساعتي كه گذشت. يك پسر خوشتيپ و خوشلباس آمد. با آمدن او همه دست زدند و مهديه هم آرام از جايش بلند شد، اما به طرفش نرفت. آن پسر يك نفر همراه هم داشت كه يك تاج گل بزرگ را دستش گرفته بود. جلو آمد و خيلي مؤدب دست مهديه را بوسيد و گفت: تولدت مبارك عزيزم. آمدن آن پسر دنيا را روي سرم خراب كرد. او نامزد مهديه بود. نزديك بود بزنم زير گريه. ولي جلوي خودم را گرفتم و فقط قطرههاي اشك بيصدا از چشمم سرازير شد. مهديه حالم را فهميد و وقتي زودتر از بقيه گفتم ميخواهم بروم تا جلوي در همراهيام كرد و اصراري براي ماندن نكرد. تا يك هفته دانشكده نرفتم. مريض شده بودم. احساس ميكردم مهديه را كه مال خودم ميدانستم، مال كس ديگري شد است. نميخواستم ببينمش. نه فقط او را، هيچكس را نميخواستم ببينم. بيچاره مامان و بابا هم مانده بودند چكار كنند. حتي جرئت نميكردند چيزي بپرسند. تا اينكه بعد از يك هفته مادرم در اتاقم را آرام زد و گفت: ليلا جان! ليلا جان! جوابش را ندادم. باز هم در زد و گفت: مهديه خانم اومده. اينجا پشت در ايستاده. ميخواد تو را ببينه. با شنيدن اسم مهديه نميدانم چطور از روي تخت پريدم پايين و قفل در را باز كردم. خودش بود، اما لباس دانشگاه تنش نبود. يك مانتوي كوتاه خوشگل تنش بود و يك روسري سفيد نازك هم روي سرش. تا مرا ديد، خودش را انداخت توي بغلم و زد زير گريه. مامان هم زد زير گريه و رفت. بردمش توي اتاق خودم. دو تايي نشستيم لبهي تخت و همديگر را بغل كرديم. شانههاي هر دومان ميلرزيد و بلند گريه ميكرديم. او مرا به خودش فشار ميداد و من هم او را.
از مجموعه داستان پیتزای برشته [ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 17:2 ] [ شهريار عباسي ]
شهر من جاييست كه ميتواني از درختان كنار خيابانش بيپروا ميوهاي بچيني نانوانيش اگر پولي هم نباشد ناني بيمنت ميدهد به تو شير آب كنار جويش هميشه آب خنكي دارد شهر من كوچك است و مركب لازمت نميشود آنجا ميتواني بيسرپناه هم تا صبح آسوده بخوابي من افسانه نميگويم شهر من دور نيست بهگمانم همين نزديكيست اما من گم شدهام و راه بازگشت نميدانم [ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 15:42 ] [ شهريار عباسي ]
لباس سفید و چکمههای سیاه! اینها برای او معنای مرگ میداد. ترسید و بلند فریاد کشید. خواست بگريزد، ولی مانعاش شدند. مرد سفیدپوش پیش آمد. لحظهای بعد بهجای گردنش درد سوزناکی در رانش حس کرد. فریاد کشید و دوباره كوشيد بگريزد. این بار کسی مانعاش نشد. همه به او خندیدند. مرد سفیدپوش سرنگ را در سطل انداخت و گفت: حيوان بانمكيه! نترسيد حالش خوب میشه. [ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 4:53 ] [ شهريار عباسي ]
عبدالعلی جوزی پور هتل گمو/ نویسنده شهریار عباسی/ نشر مرکز / ۱۳۹۰
هتل گمو؛ پیتزای برشته با سس اضافه هتل گمو داستانی است با دو روایت موازی از دو زمان متفاوتِ حال و گذشته حمیدشرفی داوطلب واحد بهداری جبهههای غرب کشور. روایت زمان حال را که من راحتترم آن را روایت اول بنامم، که داستان "هتل گمو" هم با آن شروع میشود، چهل سالگی راوی را دربرمیگیرد که به سالها بعد از جنگ مربوط میشود. طرف دیگر این پارالل روایتی روایت خاطرات زمانی است که حمیدشرفی به عنوان پزشکیار در واحد بهداری قرارگاه سد بوکان مشغول امداد رسانی بوده است. در همان ابتدا، نویسنده دو امتیاز برجسته داستانش را به رخ میکشد: زبان روان و شسته رفته، و شروع خوب. داستان شروع خوب و حساب شدهای دارد و توانسته خیلی زود دست خواننده را بگیرد و با خود به درون فضای داستانش ببرد. و این برای هر اثرادبی امتیازی به حساب میآید که نمیشود نادیدهاش گرفت. اما به زودی خواننده هرچه جلوترمیرود و گوشه کنارههای زندگی چهل سالگی راوی را واکاوی میکند کمتر به چیز درخوری میرسد که منطق داستان را به چالش نکشد. برای نیل به چرایی این یاس ما ناگزیر از بازنمایی اجمالی این واکاوی هستیم تاببینیم نویسنده در مهندسی رمانش چه ساز و کارهایی را به کاربسته است. به نظرم کل رمان چهار اتفاق اصلی دارد، که البته کسانی ممکن است با پررنگ تر کردن جنبههای دیگری از رمان، لیست متفاوتی از اتفاقات اصلی داستان را برجسته کنند. اما من ترجیح دادم روی همینها تمرکز کنم: 1- چهل سالگی راوی و ترس او از پیری 2- گربه ماده تازه بالغ 3- زندگی آپارتمانی 4- عشق دخترکرد. که سه تای آنها مربوط به زمان حال یا روایت اول راوی و یکی دیگر به خاطرات دورهی جنگ یاروایت دوم برمی گردد. حالا میخواهیم خیلی گذرا چهار اتفاق یاد شده را تحلیل کرده، وزن و اهمیت هریک را در داستان رصد کنیم. 1- چهل سالگی: دراین مورد، یعنی دغدغهها و ترسهای راوی ازچهل سالگی، راستش فکر میکنم کمتر چهل سالهای پیدا شود که ترسهای راوی را از چهل سالگی درک کرده و با این آدم همذات پنداری نماید. حتا گلناز، که بنابه عرف باید از شوهرش هم کم سن و سال ترباشد، دیگر از دست آه و نالههای این آقا از ضعف، پیری و بالا بودن سن دادش درمیآید و میگوید: "اگه سی سال پیش این حرفو میزدی یه چیزی. زمونه عوض شده، چهل سالهها تازه ازدواج می کنند." بعد هم که خود راوی به او حق داده، حتا در تایید اعتراض گلناز خاطرهای میآورد و دیگر تمامش میکند. قبلش هم اگر چند جایی حرفی از چهل سالگی به میان آمده همهاش در همین حد است که به چیزهایی مثل ریختن موی سر و بزرگ شدن شکم آدمهای پابه سن گذاشته محدود شود. همین. 2- ماده گربه تازه بالغ: در این آپازتمان گربه مادهای هست که به همان اندازه که مورد توجه و لطف راوی است، از بخت بدش مورد انزجار و نفرت بقیه اهالی آپارتمان قرار دارد. راوی با عواطف ناهمگون، بی منطق و در عین حال مسرانه ای هرطور شده از این گربه حمایت میکند و دور ازچشم همسایههابه او غذا می دهد و جایی، روی پشت بام ازش نگهداری میکند تا درهمان حال کمتر مورد اذیت و آزار گربه نر وقیح و چاقوچله آن حوالی قرار گیرد. هرچند دست آخر هم واقعیت غریزه گربهی ماده بر عواطف دوگانه گاه توجه پدرانه- گاه حسادت عشقیِ راوی غلبه کرده، او را به سمت همان گربهی نر وقیحی میکشاند که سخت مورد نفرت این آدم است. جایی که دیگر کاری از دست او هم ساخته نیست. و خلاص! 3- آپارتمان: (که شاید نمادی هم از جامعه باشد) اهالی آپارتمانی که راوی درآن زندگی میکند خیلی کم به قانون و حقوق هم احترام گذاشته، به اشکال مختلف اسباب آزار یکدیگر را فراهم میسازند. تا آنجا که به قول راوی: "توی این ساختمان هیچ کس دیگری را قبول ندارد. شاید اگر مجبورنباشند، هیچ کدام چشم دیدن دیگری را ندارند." اما دراین میان خانواده کریمی هم بیشتر از بقیه مورد بی مهری و انزجارخود راویست. دلایل این نفرت از زبان راوی چنین آمده: "کریمی و زنش انگار از دماغ فیل افتادهاند و همیشه نوار آموزش زبان انگلیسی از واحدشان بلند است. یا: " هروقت کسی جای ماشیناش پارک میکند، دستش را میگذارد روی زنگ همه واحدها." خانواده رسولی هم ازدید راوی هتل گمو این طور توصیف میشود: "رسولی دوتا دختر دارد و هر کدام دو تا بچه دارند و هر روزخدا اینجا پلاسند و بیشتر شبها هم توی خانه رسولی میخوابند و سرو صدایشان توی راهرو میپیچد." اما زن و مرد واحد طبقه اول که در ظاهرخیلی آرام بودند، مدتی است از خانه آنها نیز سرو صداهایی به گوش میرسد که باعث میشود گاهی راوی توی راهرو یا پشت در خانه گوش بایستد تا شاید چیزی دستگیرش شود و طولی نمیکشد که زن و مرد آرام طبقه اول کارشان چنان بالا میگیرد که زن خودسوزی کرده، مرد هم حین خاموش کردن زنش دچارسوختگی شده و درنهایت به همراه او می میرد. البته این فاجعه هم، که میتوانست خیلی پرنگتر شود، فقط گزارش شده است. راستی هم درحد یک گزارش ازاتفاقی معمولی و انگارهرروزه. ما اینجا هیچی از آن آب و تابی که راوی برای گرسنگی و لنگیدن گربه ماده ازخود نشان میدهد نمیبینیم. این درکل همه آن چیزی است که بخش عمدهای ازروایت زمان حال راوی را در برمیگیرد. و تمام. عشق دخترکرد: ماجرای دلدادگی به دخترکرد درجبهه و درست در روزی که دختر، عمویش را برای دل دردش به بهداری قرارگاه میآورد، اتفاق میافتد. بعد راوی یک دفعه دیگر و این بار هم اتفاقی دختر را در دکهی محقر عمویش می بیند. برملا شدن جاه و مکان دختر برای راوی باعث میشود که او هرازگاهی به بهانهای سر از آن جا درآورد و یکی دو بار دیگر هم ببیندش. تا این که بارآخری که به همراه همسنگرش نورایی به دکه میرود، کسی را آن جا نمیبیند. اما همان طور که توی خانه را وارسی می کند چشمش به دفترنقاشیای میافتد که در آن گویا دخترکرد تصویر سیاه قلمی از او کشیده. همین! و دیگر هیچ او را نمیبیند، مگر در خیال! هدف ازاین مروراین است که نشان دهیم: الف- همترازی اتفاقات یاد شده مانع ازشکلگیری ایده اصلی در رمان شده. ب- این اتفاقها به دلیل عدم پرداخت کافی و دارا نبودن پتانسیل لازم منجربه هیچ تغییری در حال و هوا، لحن و ذهنیت راوی نمیشوند. حمیدشرفی در چهل سالگی کپی برابر با اصل همان نوجوان بیست و چند سال پیش واحد بهداری قرارگاه بوکان است. که سازوکارهای نویسنده درچیدمان حوادث داستانش ظرفیت لازم را برای چنین تغییری ندارند. روایت زمان گذشته یا روایت دوم: این بخش ازروایت رمان شامل یادآوری و مرورخاطرات حضورحمیدشرفی درجبهه میباشد. دراین قسمت راوی با بی ظرفی واقع بینانهای دوربینوار هرآنچه را میبیند و میشنود ظبط و ثبت کرده و بی هیچ کم وکاستی به خواننده منتقل میکند. شکی نیست که این بیطرفی و دوربین وارگی روایت منجربه فضاسازی واقعبینانه و باورپذیری جبهه میشود. طوری که آدمها و اتفاقات جبهه حتا برای آنها که ازنزدیک ندیدهاند، ملموس و دردسترس می گردد. ترس آدمهای جبهه واقعیست، چادرها، سنگرها و مناسبات آنجورند که باید. نگاه راوی به جنگ نگاهی انسانیست؛ ازبوی باروت بدش میآید، سرباز غیرمسلح دشمن را نمیکشد، هم دلش به حال روباه گرسنهای میسوزد که دربرف میرود و هم به حال سربازدشمن که جلوی سنگرش دفن شده است. دیالوگها واقعی و قویاند. شخصیتها به اندازه و به جاحرف میزنند. که همه اینها بر کفهی "هتل گمو" به عنوان اثری درخور اعتنا میافزاید. اما با این همه به نظرم یکی از نقاط ضعف برجستهاش از همان یکنواختی لحن سرچشمه میگیرد و منجربه نوعی تک صدایی میشود که با روانشناسی اجتماعی راوی هم خیلی سازگار نیست. راوی درطول روایت نرم، معتدل و بیطرفانهاش خود را به عنوان آدمی میانهرو به ماشناسانده است. و در این ملوسترین خصوصیت اوست که پارادوکس بزرگ اثرشکل میگیرد و دنیای داستانی متن را به چالش میکشد؛ پارادوکس میان تک صدایی حاکم بر گفتمان ادبی اثر و میانهروی راوی! خواننده نمیتواند این نکته را نادیده بگیرد که همانا میانهروی راوی درروایت کاررا برایش(برای خواننده) به آنجا میرساند که وقتی آدم خواندن رمان را به انتها میبرد و آن را میبندد، شاید اولین احساسش این باشد که راستی انگارهتل گموجاییست که میشود در آن پیتزای برشته خورد و سفارش سُس اضافه داد! عبدالعلی جوزی پور لازم به یادآوری است که این نقد در مجله ی رودکی ویژه نوروز به چاپ رسیده است. برگرفته از وبلاگ برزخ راوی: http://barzakheravi.blogfa.com/ [ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 15:0 ] [ شهريار عباسي ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||